loveeeeeeeeeeeeee |
|
......گل اگر
پدر پدر اگر آن شب خوش خلوتی پیدا نمی کردی و تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی و تو ای آتش شهوت اگر شرر بر پا نمی کردی کنون من هم به دنیا بی نشان بودم پدر آن شب خیانت کرده ای شاید نمی دانی به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی آری خیانت کرده ای شاید نمی دانی اگر گل می دانست که روزی پژمرده خواهد شد هیچ وقت شکوفا نمی شد اگر درخت می دانست یک روز نابودش خواهند کرد هیچ وقت نمی رویید اگر دریا می دانست روزی خشک خواهد شدهیچ وقت خروشان نمی شد اگر خورشیدوقتی که برای اولین بار طلوع کردمی دانست که وقت غروبش نیز می رسد هیچ وقت نمی درخشید و اما من اگر می دانستم روزی با این سر نوشت فلاکتبار دچار خواهم شد هرگز به این دنیای پر از نیرنگ پا نمی نهادم : به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد : به دستانت بیاموزکه هر گلی ارزش چیدن ندارد : به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جایی ندارد : وبیاموز که آبی بودن عشق می خواهد نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
....شعر صدف سینه من عمری عشق تو به تار و پود جانم بسته است یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
.....فریدون مشیری غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند من سکوت خویش را گم کرده ام چرا از مرگ می ترسید نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
.....فریدون مشیری ای ستاره ها که از جهان دور نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
.....حسرت چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری....... چه قدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی..... و هزار بار توخودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی: ......گل من باغچه نو مبارک!!!!!
به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از خداحافظی...!! وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪ امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم... وداع.... بروای دوست برو برو ای دختر پالان محبت بر دوش دیده بر دیدهء من مفکن و نازم مفروش من دگر سیرم سیر به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست کم بگو جاه تو کو مال تو کو بردهء زر کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر گر طلا نیست مرا تخم طلا!...مردم من زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف آتش سینهء صدها تن دلسردم من دل من چون دل تو صحنهء دلقکها نیست دیده ام مسخرهء خندهء چشمکها نیست ضربانش جرس قافلهء زنده دلان تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان تک تک ساعت پایان شب بیداد است دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست شعلهء آتش "شیرین" شکن "فرهاد" است حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی نامرد دل به من دادی ؟ نیست...؟ صحبت از دل مکن این لونهء شهوت دل نیست دل سپردن اگر اینست که این مشکل نیست هان بگیر...این دلت از سینه فکندیم به در ببرش دور ببر ببرش تحفه ز بهر پدرت...! "گرگ پدر" کارو... نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
......شعر
قفس قفسی باید ساخت هرچه در دنیا گنجشک و قناریست با کبوتر ها و پرستوها همه را باید یکجا به قفس انداخت روزگاریست که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است که چرا ؟ به حریم حرم جت ها خصمانه تجاوز شده است ! روزگاری است که خوبی خفته است و بدی بیدار است و هیاهوی قناری ها خواب چت ها را آشفته است ! شراب آب گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
ویرانه شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!! در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ... پدري کور و فلج افتاده اندر گوشه اي مادري مات وپريشان همچون ديوانه اي!... پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشارد دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد... دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي که در اين خانه دختري مي فروشد عفتش را بهر نان خانه اي عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل ودین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو دربه در عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو اغاز سفر عشق یعنی قلبی اماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی باز می خوانم تو را عشق یعنی بگذری از ابرو عشق یعنی کلبه های ارزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دست های رو به دوست عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سر بلند عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی تو بسوزانی مرا عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی ان نخستین حرفها عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد ان روز نخست عشق یعنی هر چه در ان یاد توست عشق یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت خان عشق یعنی ارش وتیروکمان نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
؟........ عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدیگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین، زمین و آسمان را وازگون مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی،گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان، هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد، وگرنه من به جای او چه بودم، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم! "عجب صبری خدا دارد" من اگردیوانه ام نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
عکس... نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
دلش رو فروخت ........
دلش رو فروخته بود تا از دست خاطراتی که داشتن خفه اش می کردن راحت بشه.......... به قیمت 500 تومن فروخته بودش به نمکی محله تا د یگه فراموش کنه که یه روزی عاشق بوده.... ولی من؟؟........ ولی من حتی شهامت فروختن این دل تیکه تیکه شده ام رو هم ندارم!!!!!!! حتی شهامت این رو ندارم که بگم این دل عاشق به درد من یکی نخورد! بیایین شما ببرینش بلکه دل های دیگه بفهمن که چقدر عاشق بوده!! انگاری از یاد آوری شکستنش و رنج کشیدنش به خاطر بی مهری ها لذت می برم!!! باورم نمی شه که همه چیز د ست به د ست هم دادن که نتونم فراموش کنم؟!! خودم رو چند ماه بو د که متقاعد کرده بودم که... ولی خواب های شبانه ای که تو دیدنشون من هیچ نقشی ندارم کلافه ام کرده... دیگه تحمل دیدن خواب هایی که عشق خاک خورده ی دیروز رو یا آوری می کنن ندارم... دیگه طا قت ندارم که بخوام و نتونم......................................... رفتی!!! حتی پشت سرتم برای آخرین بار نگاه نکردی که ببینی دل یه نفر داره برات گریه می کنه؟!!!!؟ حتی نخواستی طپش های چشم هاشو بفهمی؟!!!!!!!!؟ ولی؟.......... ولی مهم نیست...................................... سعی می کنم برام بی اهمییت باشی... اونقدر که حتی رویاهای نا خواسته ی شب ها هم نتونه داغونم کنه. گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |+|
رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم... آسمان کاملا صاف بود ناگهان پاره ابری سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید کرد... گفتم:آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد.... اشاره به ابر کرد،آهی کشید وگفت:آن آن ابر نیست !عصاره است عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است... روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد کارو. . . دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...... اگه کسی ديوونت بود ... عاشقش باش اگه عاشقت بود ... دوستش داشته باش اگه دوستت داشت ... بهش علاقه نشون بده |