تبليغاتX
loveeeeeeeeeeeeee
loveeeeeeeeeeeeee

......گل اگر

 

پدر

پدر اگر آن شب خوش خلوتی پیدا نمی کردی

و تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

و تو ای آتش شهوت اگر شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب خیانت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بابت خیانت کرده ای

شاید نمی دانی

آری خیانت کرده ای شاید نمی دانی

 

 

 

اگر گل می دانست که روزی پژمرده خواهد شد هیچ وقت شکوفا نمی شد

اگر درخت می دانست یک روز نابودش خواهند کرد هیچ وقت نمی رویید

اگر دریا می دانست روزی خشک خواهد شدهیچ وقت خروشان نمی شد

اگر خورشیدوقتی که برای اولین بار طلوع کردمی دانست که وقت غروبش

 نیز می رسد هیچ وقت نمی درخشید

و اما من

اگر می دانستم روزی با این سر نوشت فلاکتبار دچار خواهم شد

هرگز به این دنیای پر از نیرنگ پا نمی نهادم

 

        :  به چشمانت بیاموز که

هرکس ارزش دیدن ندارد

       :  به دستانت بیاموزکه

هر گلی ارزش چیدن ندارد

      :   به قلبت بیاموز که 

هر کس کنج آن جایی ندارد

      :   وبیاموز که

آبی بودن عشق می خواهد



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

....شعر

 

 

اشک خدا

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردست
همه ویرانی و ویرانی
 همه خاموشی و خاموشی
سایه افکنده به روزنها
پیچک خشک فراموشی
روزگاری است درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیدست
روزگاری است که آن فرزند
حال این دایه نپرسیدست
من و آن تلخی و شیرینی
من و ‌آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزنها
یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام نکام مرا خندان
به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم
به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا کو
گل صد برگ تمنا کو
 اشک و لبخند و تماشا کو
آنهمه قول و غزل ها کو
باز امشب شب بارانی است
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد
من و اینهمه آتش هستی سوز
 تا جهان باقی و جان باقی است
بی تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی است

زبانم بسته است

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

حاصل عشق

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد خاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

.....فریدون مشیری

بیگانه

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

 

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

چرا از مرگ می ترسید

چرا از مرگ می ترسید
چرزا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
 مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
 برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
 

 



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

.....فریدون مشیری

از خدا صدا نمیرسد

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
 از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
 های های گریه شبانه است
ای ستاره بورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
 ای ستاره باورت نمیشود
 آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
 بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
 از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
 پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
 بر گلو شکسته میشود
شب به خیر



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

.....حسرت

چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی   

چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......

چه قدر سخته گل ارزوهاتو  تو باغ دیگری ببینی.....

و هزار بار توخودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی:

......گل من باغچه نو مبارک!!!!!

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟

به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی

دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی

سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....!

ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را

نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...!

می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از

خداحافظی...!!

وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران

پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪

امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم

امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد

او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش

 دوستش دارم...

 

وداع....

بروای دوست  برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیدهء من مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم  سیر

به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست

کم بگو جاه تو کو مال تو کو بردهء زر

کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا تخم طلا!...مردم من

زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف

آتش سینهء صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنهء دلقکها نیست

دیده ام مسخرهء خندهء چشمکها نیست

ضربانش جرس قافلهء زنده دلان

تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

تک تک ساعت پایان شب بیداد است

دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست

شعلهء آتش "شیرینشکن "فرهاد" است

حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی ؟ نیست...؟

صحبت از دل مکن این لونهء شهوت دل نیست

دل سپردن اگر اینست که این مشکل نیست

هان بگیر...این دلت از سینه فکندیم به در

ببرش دور ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت...! "گرگ پدر"

کارو...



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

......شعر

قفس                           

                  

قفسی باید ساخت

هرچه در دنیا گنجشک و قناریست

با کبوتر ها

و پرستوها

همه را باید یکجا به قفس انداخت

روزگاریست که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا  ؟

به حریم حرم جت ها خصمانه تجاوز شده است !

روزگاری است که خوبی خفته است

و بدی بیدار است

و هیاهوی قناری ها

خواب چت ها را آشفته است !

 

 

شراب آب

 گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب
 کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
 گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
 لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

 

هست و نیست

 از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
 بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست
 من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست
 در حسرت هست پشت من پک شکست

                                      

 

                                            

ویرانه                                                                                                 

 

 

شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!!

در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي

 نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي

 صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ...

 پدري کور و فلج افتاده اندر گوشه اي

مادري مات وپريشان همچون ديوانه اي!...

پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشارد

دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي

چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد...

دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي

 با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين

 نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي

که در اين خانه دختري مي فروشد

عفتش را بهر نان خانه اي

 

                               

 

 

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

       عشق یعنی سوختنها از درون

                عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل ودین را باختن

        عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

                عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

        عشق یعنی می ستایم من تو را

                 عشق یعنی در پی تو دربه در

عشق یعنی یک بیابان درد سر

         عشق یعنی با تو اغاز سفر

                عشق یعنی قلبی اماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا

        عشق یعنی باز می خوانم تو را

                عشق یعنی بگذری از ابرو

عشق یعنی کلبه های ارزو

       عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

                عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دست های رو به دوست

           عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

                 عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

           عشق یعنی سروهای سر بلند

                  عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

            عشق یعنی سایه بانم من تو را

                   عشق یعنی بشکنی قلب مرا

عشق یعنی می پرستم من تو را

             عشق یعنی ان نخستین حرفها

                  عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد ان روز نخست

              عشق یعنی هر چه در ان یاد توست

                     عشق یعنی تک درختی در کویر

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

        عشق یعنی بگذری از هفت خان

                  عشق یعنی ارش وتیروکمان

                             



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

؟........

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدیگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین، زمین و آسمان را وازگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی،گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان، هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد، وگرنه من به جای او چه بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!

  "عجب صبری خدا دارد"

درد

من اگردیوانه ام
 با زندگی بیگانه ام
 مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
 اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
 اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
 در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
 به مرگ مادرم : مردم
 شما ای مردم عادی
 که من احساس انسانی خودرا
 بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
 بی شبهه مدیونم
 میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
 در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
 درد دارم

 



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

عکس...

     



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

دلش رو فروخت ........

دلش رو فروخته بود تا از دست خاطراتی  که داشتن خفه اش می کردن راحت بشه..........

 

 

به قیمت 500 تومن فروخته بودش به نمکی محله تا د یگه فراموش کنه  که  یه روزی عاشق بوده....

 

 

ولی من؟؟........

 

 

ولی من حتی شهامت فروختن این دل تیکه تیکه شده ام رو هم ندارم!!!!!!!

 

 

حتی شهامت این رو ندارم که بگم  این دل عاشق به درد من یکی نخورد!

 

 

بیایین شما ببرینش بلکه دل های  دیگه بفهمن که چقدر عاشق بوده!!

 

 

انگاری از یاد آوری شکستنش و رنج کشیدنش به خاطر بی مهری ها لذت می برم!!!

 

 

باورم نمی شه که همه چیز د ست به د ست هم دادن که نتونم فراموش کنم؟!!

 

 

خودم رو چند ماه بو د که متقاعد کرده بودم که...

 

 

ولی خواب های شبانه ای که تو دیدنشون من هیچ نقشی ندارم کلافه ام کرده...

 

 

دیگه تحمل دیدن خواب هایی که عشق  خاک خورده ی دیروز رو یا آوری می کنن  ندارم...

 

 

دیگه  طا قت  ندارم که بخوام و نتونم.........................................

 

 

رفتی!!!   حتی پشت  سرتم برای آخرین بار  نگاه نکردی  که ببینی  دل یه نفر داره برات

 

 

گریه می کنه؟!!!!؟  حتی نخواستی طپش های چشم هاشو بفهمی؟!!!!!!!!؟

 

 

ولی؟..........

 

 

ولی مهم نیست......................................

 

 

سعی می کنم برام بی  اهمییت باشی... اونقدر که حتی رویاهای نا خواسته ی شب ها هم نتونه داغونم کنه.

                                                                 

احتیاج

گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد
 شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد
کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد
 لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد

 



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم...

آسمان کاملا صاف بود ناگهان پاره ابری سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید کرد...

گفتم:آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد....

اشاره به ابر کرد،آهی کشید وگفت:آن

آن ابر نیست !عصاره است عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است...

روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو  نباشد  

کارو. . .

     

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين......

 

اگه کسی ديوونت بود ... عاشقش باش

اگه عاشقت بود ... دوستش داشته باش

اگه دوستت داشت ... بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ... فقط يه لبخند بزن

اينطوری وقتی هميشه ازش يه پله عقب تر باشی

 اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند

تازه می شيد مثل هم



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

بدون شرح.....

                                       کاش تورو نشناخته بودم

کاش با خودم گفته بودم

عاشقی کار ما که نیست

کاش شب اول که دیدم نگاهت

چشمام من به آسمون دوخته بودم

یا می گرفتم جلو ساده دل و

یا به در سینه اونو بسته بودم

کاش تورو نشناخته بودم

کاش با خودم سوخته بودم

کاش با خودم ساخته بودم

کاش تو قمار عشق تو

از اولیش باخته بودم

کاش تورو نشناخته بودم

امروز که باز شدن چشام

دیدم که جون و هستیو

جونیو قلبمو تورو چه بی بها باخته بودم

کاش تورو نشناخته بودم

کاش تو شیر یا خط عشق

بین من وتو خدا قلبمو نگذاشته بودم

کاش تورو نشناخته بودم

هر کسی آهی می کشه

وقتی که غم تو دلشه

صدای آه دل من

یه افسوسه یه آتیشه

کاش تورو نشناخته بودم

میگه و شعله می کشه

کاش تورو نشناخته بودم

آثار شب زفاف

من زاده ی شهوت شبی چرکینم
 در مذهب عشق ، کافری بی دینم
 آثار شب زفاف کامی است پلید
 خونی که فسرده در دل خونینم

نام شب

من اشک سکوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را که برد از یادم ؟

باران

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
 سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
 خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

   

سکوت

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
 فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
 گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
 بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
 بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
 دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
 فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
 بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
 در دامن این تیره شب مرده پرست
 با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
 قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
 دل زنده کنید تا بمیرد نکام
 این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
 برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
 خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
 کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
 محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خک بسر زند ، چو روز اید پیش

 

      

 

                  



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

 با زبون بی زبونی گفتم ای کاش که بمونی،

                                           بهت التماس کردم اگه تو بخوای میتونی                                         

    تو که حرفهامو شنیدی تو که این اشکهامو دیدی،

                                           آخه من با تو چه کردم که از عشق من بریدی                                      

     بد کردی عزیز به خدا قلبم داره پرپر می زنه،

                                           بد کردی عزیز به خدا جونمو یکی خنجر می زنه                                

        بد کردی عزیز به خدا  رفتی و بی تو موندم بی هم صدا،

                                           حقم نبودش به خدا تک و تنها بمیرم تو غصه ها                                 

          حالا هرجا هستی با خاطره عشق من توروخدا یادت نره،

                                     هرجا که هستی اینو بدون یکی هست که هنوز دوست داره                                          

            آخه حقم نبود این همه بدی رفتی و آتیش به جون من زدی،

                                        گریه می کردی و می گفتی که فکر نکنم که تو خیلی بدی                           

            شرمنده عزیز که دلم واسه چشمای تو خیلی کمه،

                                         شرمنده عزیز که تو می ری و من دوست دارم یه عالمه                         

            شرمنده اون نگاهتم توروخدا بدون هنوز به یادتم،

                                        اشکات هنوز یادم می آد دلم میگه فقط تورو می خواد                           

                توروخدا ولم نکن عزیز تک و تنها ولم نکن تو این دیار،

                                  خودت میدونی چقدر دوست دارم بسه توروخدا اشکم رو درنیار                

 

                        

                                                                

 

                                                                               

 

         



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

پس چرا....؟

0

من که می دانم شبی                عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من                    سهل و آسان میرسد

مرگ ویرانگر چه بی رحم              و شتابان میرسد 

                                                           پس چرا عاشق نباشم          پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا                   اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی                        قول و قراری نیست نیست 

میدانم که اجل                           ناخوانده و بیدادگر 

سرزده می آید و                         راه فراری نیست نیست

                                                             پس چرا                 پس چرا عاشق نباشم                    

                                                                             

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
 فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
 گفتم : نشنیدی ؟ .... برو

 

                                                                                                                       



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

 

وقتی میشی نیازمن که نباشی پیش من

 اشکهای چشامو ببین که میریزه به پای تو،

                                            بازم که بیقرارم و دلواپس نگاه تو،

                                            تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم،

لالایی شام تویی نزار که بی خواب بمونم

                                             دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی،

                                             فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کم ولی جر این چیزی نبود،

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

                      



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com

بدون شرح....

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
 برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
 گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 



نوشته شده توسط نادر تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

|+|

http://my-love-tanhai.blogfa.com